تقدیم به اون که عاشقانه دوستش دارم
خدا
و آنگاه هیچ نبود، خدا بود، خدا بود و فقط خدا بود. و خدای، در ازل تنها بود ...
تنها، آری تنهای تنها...
و خدای تنها خدا بود
آری خدا، خدا بود ...
آفرینش
و آنگاه هیچ نبود
خدا بودو خدا بود و فقط خدا بود
پس آفرید به مهرش جهانیان را
و هر کدام را سهمی بود از خدا
نورش در خورشید، طراوتش در سبزه، عطرش در آهوان و ...
برتر از همه سه را
زن ، مرد و عشق
زن
دستان این استادبی نظیر آفرینش مهربانترین زیبای هستی را آفرید
و به مهر مادری و محبت تماش نمود
مرد
...
عشق
آفرینش را با عشق آغاز کرد،
با عشق ساخت
و با عشق تمام کرد.
گرانبهاترین عصاره خلقت را در
دل همسر،
اشک مادر،
و پینه دستان پدر
یافت میتوان
تنهایی
دنیا سیاه، زن سیاه، مرد سیاه، عشق سیاه، همه تنها، پس برای چه آمدند اینها؟
هر کدام در گوشه ای تنها و سراسر اشک.
چیزی گم شده بود ....
و باید می یافتند آنرا.......
شناخت
هرکدام از زن و مرد پارهای از وجودشان را گم کرده بودند، پس گشتند و گشتند و گشتند تا که شناختند و یافتند.
آری پاره گم شده هرکدامشان دیگری بود.
و این آغاز راهی سخت
فراق
دو برتر، دو خلیفه، دو رازدار، دو عاشق.
لبریز از عشقشان، شادان باید دیدشان.
اما دریغ که دیواریست ز دوری بینشان
و دردیست از فراق همرهشان
و غمیست جانکاه بر تنشان
انتظار
وطبیب قلبها، حکمشان داد به مرهمی که گذارند به زخم فراق
و فرونشانند غمشان را.
مرهمی که نگذاشتند کسانی و ماندند در راه
و آن دو عاشق مانند در انتظار
آری انتظار
وصال
رسیدند دو پاره یک پیکر به هم و یکی شد انسان،
و آنگاه
مرد از زن و زن از مرد شد.
لبخند
خدا میخندید
و دنیا و عشق، و لبخندی زیبا که بر چهره انسان با موسیقی آفرینش در جشن وصال میرقصیدند.
تکامل
زن کامل، مرد کامل، عشق هم کامل، آری خدا شادان از تکامل دو برتر، دو خلیفه، دو شکوفه باغ آفرینش
هدیه
خدای مهربان باغچه کوچک پیوندشان را به زیبا گلی آراست و هدیه ای خدایی دادشان
به راستی کودکشان را چه نامیدند؟
آرزو
گل مان زیبا، عشق مان پایدار، سفرمان خدایی، کودک مان شادان، عروس مان کی میآیی؟ دامادمان کجاست؟
وه که چه آروزهای شیرینی
تلاش
کار، کار و باز هم کاز
چه سخت است رسیدن به آرزو و چه شیرین، سختی این راه
مادرم می گفت:آرزوی بی تلاش مثل آشپزی بی نمک
ثمر
کودکانی دیگر هم
ز وصال خود شادند و خدایشان، خوشحال که سیب های آرزو بر شاخسار باغچه کوچک زندگی شان پر از عطر تازگیست
آرامش
هر دو آن، آرام بر سر سفره، عشق را قسمت می کنند و با نمک صفایشان می خورند.
باز هم هردوشان تنهایند
اما این بار آرامِ آرام
مرگ
پاییز زندگی تندباد سردش را آغاز کرد و پاره ای از یکی شان را با خود برد.
وای من چرا مانده ام
مرگ حقش نبود
غم
دل انسان را غم و تمام وجودش را تنهایی می فشرد، نامش را چه باید گذاشت
چرا خدا یکی را برد و یکی را گذاشت
برف مرگ
زمستان زندگی انسان است.
برف مرگ بر پیکر انسان باریدن گرفت
و انسان مرد.
وصالی دوباره
بازهم هر دو آن
و کنار هم
و این بار خوشحال تر از همیشه،چون هر دو جاوندان و عاشق
برای همیشه در کنار هم
پرواز
وقت سفر آمد
برای آن دو پیکر که یکی شده اند
پس هر کدام بال دیگری
و پرواز بسوی خداشان
خدا
انسان کامل، ز خدا شد
و فقط خدا بود و خدا بود و خدا بود
و این بار تنها نبود
خوشحال
و
شادان
سکوتم را به عشق، ویران خواهم من
صدای عاشقی در دل، فغان خواهم من
غرور و مستی و کبر و خودپرستی
به زندانِ مردمِ بی ایمان خواهم من
به شهر هوشیار مردم غمزده گنهکار
نه رندم، نه دیوانه، که عشق خواهم من
وصدا آغشته به خون
فریاد آزادی را بر گونههایمان غلتاند.
آری این صدای سهراب، برادرم بود
و این خون ندا، خواهرم
و زندان بان
اسلام را نشخوار کرد....
اما نشخوارش چیزی جز هرزگی زنان مرد نمای عمامه به سر نبود،
که بر حریت جوانان حسینی
در پاسخ به گفتار "انا الحق"
چوبه دار را آویختند.
آری من گناه کارم
و گناه نابخشودنی من
سکوتم بود
سکوتی سرشار از از حجب و حیا
و آنگاه بدخواهان
مرا
که حرف دل، بر صورتم نقش داشت
به گناهی ناکرده سوزاندند
و بیشتر از صورت
دل رنج دیده ام را به
هیزم آتششان نوازش دادن

